-->-->-->
-->-->-->
عاشÙx82اÙx86Ùx87 ترÙx8aÙx86 Ùx85طاÙx84ب Ùx83Ùx84Ùx8aÙx83 Ùx83Ùx86
اسم تو قشنگ ترین قصه برای گفتنه اسم تو قشنگ ترین قصه برای شنفتنه
غنچه ی نجیب اسم تو روی باغ لبم بهترین غنچه ی لذت برای شکفتنه
لحظه ی طلایی نوازش گیسوی تو مثل ناز دست توی خواب چمن کشیدنه
داغی وسوسه ی گرفتن دستای تو کوره ی بزرگ خورشیدُ توی خواب دیدنه
تو چی هستی..تو چی هستی که تماشا کردنت مثل پر به آسمون گشودنه
تو کی هستی...تو کی هستی..که تمام لحظه ها .. بی تو بودن مثل با تو بودنه
زیر نور خیس بارون مخمل سبز چشات جنگل جادوویی در به دری های منه
گیسوی بلند تو که شعری از رهایی ِ زنجیر سیاه موندن برای پاهای منه
صدای هق هق من میون تاریکی شب صدای شکستن ِ ، صدای سردِ مُردنه
صدای دور شدن پای من از کوچه ی تو آخرین حرف منه...صدای جون سپردنه
تو چی هستی... تو کی هستی...
s
برچسب:
نویسنده: s
دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
یه سوال عاشقونه بگی به هرکسی می دونه
اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من
دست من به اسمونه نیمه شب دم سپیده
گفتم از عشق تو می خوام سر بذارم به بیابون
گفت تو عاقلتر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم
گفت که هذیون وتموم کن انگاری تبت شدیده
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
اونی روکه دوست نداری دنبالت میاد تا آخر
اونی که دنبالشی تو، چرا دائم ناپدیده
تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد
رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده
سرنوشت گریه نداره خودت اینو گفتی اما
تو دل من نمی دونم چرا باز یکم امیده
تو منو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم
چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده
A
برچسب:
نویسنده: s
نازنین در روی تو آواره ام،با من چه کردی؟
از غم هجران تو دیوانه ام با من چه کردی؟
در خم ابروی تو آتش به جان،بنشسته این دل
از شرار غمزه ات بی چاره ام ،بامن چه کردی؟
ماه امشب برنشد ازخجلت روی چو ماهت
گردشمع روی تو پروانه ام،با من چه کردی؟
لاله خونین دل شده از بهر تو در سینه من
نازنین شاخه گل دردانه ام،بامن چه کردی؟
عشق تو آباد کرده باغ وبستان سخن را
من اسیر ساغرمیخانه ام،بامن چه کردی؟
حور،خدمت بر درت را می کند هردم تمنا
من غلام خانه ی شاهانه ام،بامن چه کردی؟
در خیالم نقش رویت بر می پیمانه دیدم
نوشتم با آخرین پیمانه ام با من چه کردی؟
پیکرم برروی دستان می رود سوی مزارم
آسمان خون گرید از افسانه ام،با من چه کردی؟
Ę
برچسب:
نویسنده: s
قصه برق نگاهت مثل یک راز نهفته است
مثل قصه های مجنون پر حرفهای نگفته است
اگه تو بخوای بمونم من میگم با تو می مونم
قلبت رو با هرچی خواستی پای این عشق می نشونم
روزهای سختی دوری دلتنگی اما صبوری
میگم ای خدا چی میشه اون بیاد پیشم به زودی
حرفهای نگفته ساکت توی قلب من نشسته
منتظر به دیدن تو گوشه ای تنها و خسته
اگه تو بخوای می مونم اگه تو بگی می خونم
این رو تو بدون همیشه عاشقت به پات می مونم
A
برچسب:
نویسنده: s
مار از پونه، من از مار بدم میآید
یعنی از عامل آزار بدم میآید
هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم
هم ز همسایگی خار بدم میآید
کاش میشد بنویسم بزنم بر در باغ
که من از اینهمه دیوار بدم میآید
دوست دارم به ملاقات سپیدار روم
ولی از مرد تبردار بدم میآید
ای صبا! بگذر و بر مرد تبردار بگو
که من از کار تو بسیار بدم میآید
عمق تنهایی احساس مرا دریابید
دارد از آینه انگار بدم میآید
آه، ای گرمی دستان زمستانی من
بیتو از کوچه و بازار بدم میآید
لحظهها مثل ردیف غزلم تکراریست
آری از اینهمه تکرار بدم میآید
s
برچسب:
نویسنده: s
اگرحلقه عشق از طلاست,حلقه دوستی از وفاست
آيا خبرت هست چه مي کشم؟
از تنهايي خود و ازدحام جمعيت
در غربتي خود باخته، پشت ديوار فاصله
ميان امواج درد و ساحل ناپيداي آرامش
در جاده بي انتهاي عبور
پاهاي تاول زده و عصايي شکسته
مانده ام ميان تن پوشي از اسارت
در حيرتم!
بر تاراج فرصت در دايره زمان
و زواياي بازي که هندسه عبورم را
تا مرز نبودن کشاندند
و لحظه هاي ناب بودن را در گوشه هاي تنگ اسير
کردند
مي دانم خبرت هست چه مي کشم
اي قاصد مانوس سحر
آيا وقت آمدن نفسي تازه بر اميد نفس باخته ام
نيست؟
A
برچسب:
نویسنده: s
هنوزم در پی ِ اونم ، که میشه عاشقش باشم
مثل ِ دریای ِ من باشه ، منم چون قایقش باشم
هنوزم در پی ِ اونم که عمری ، مرحمم باشه
شریک ِ خنده و شادی ، رفیق ِ ماتمم باشه
هنوزم درپی ِ اونم که عشقش سادگی باشه
نگاه های پراز مهرش ،پناه ِ خستگیم باشه
میگن جوینده یابنده است ، ولی پاهای من خسته است
من حتی با همین پاها میرم تا حدّی که جا هست
هنوزم در پی ِ اونم ، که اشکام و روی گونه ام
با اون دستای ِ پرمهرش ، کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم نکن گریه منم اینجام ، بزاردستا تو تو دستام
تو احساس ِ من و میخوای ، منم ای وای تو رو میخوام
خدایا عشق ِ من پاکه ، درسته عشقی از خاکه
منم اون عاشق ِ خاکی ،
منم اون عاشق ِ خاکی
Ę
برچسب:
نویسنده: s
سلام ای چشم بارانی ! پناهم می دهی امشب ؟
سوالم را که می دانی ! پناهم می دهی امشب ؟
.
منم آن آشنای سالیان گریه و لبخند
و امشب رو به ویرانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
میان آب و گل رقصان ، میان خار و گل خندان
در آن آغوش نورانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
دل و دین در کف یغما و من تنها و من تنها…
در این هنگام رو حانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
به ظلمت رهسپار نور و از میراث هستی دور
در آن اسرار پنهانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن
رها از حد انسانی ، پناهم می دهی امشب ؟
.
نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمی محفل
تو از چشمم چه می خوانی ؟ پناهم می دهی امشب ؟
Ę
برچسب:
نویسنده: s
سالها رفت و هنوزیک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟
صدفی در دریا است؟نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود از هرچه زندگیست دلت سیر می شود
گویی به خواب بود جوانیمان گذشت گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود
کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
-
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد و او هنوز شکوفاست بین آدمها
کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند غروب زمزمه پیداست بین آدمها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم طلوع عشق چه زیباست بین آدمها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو دلت به وسعت دریاست بین آدمها
s
برچسب:
نویسنده: s
دستانم را بگیر ...
میخواهم برای لحظه ای آرامشت را قرض بگیرم …
میدانی...
هوا سرد است این روزها
اما چه گرمای شیرینی است
بودن در کنارت...
و بودن در هوایی که نفسهای تو در آن جاری است!
سخت شده ثانیه ای بی تو نفس کشیدن
نفسهایم ...
مٱمن گرمی چون سینه ات را می خواهد و می طلبد
چشمانم فقط تو را می خواهد و می طللبد
دستانم فقط لمس انگشتان تو را می خواهد و می طلبد
و حتی لبهایم ....
و حتی تمام جانم ....
دوستت دارم ...
راســـتی...!!!
لرزش دستانم ، زردی صورتم ، بیقراریم …
حکایت از اعتیاد من است ، آری معتاد شده ام ، به “تو”
یک قـــــول!!!
صبرت که تمام شد نرو.....
منتظر بمان
شاید!!!
قشنگ ترین احساس از آن لحظه باشد...
A
برچسب:
نویسنده: s
روزی از راه آمدم اینجا ساعتش را درست یادم نیست
دیدم انگار دوستت دارم علّتش را درست یادم نیست
چشم من از همان نگاه نخست با تو احساس آشنایی کرد
خنده اَت حالت عجیبی داشت حالتش را درست یادم نیست
زیر چشمی نگاه میکردم صورتت را و در خیال خودم
می زدم بوسه بر کنار لبت لذّتش را درست یادم نیست
آن شب از فکر تو میان نماز، بین آیات سورۀ توحید
لَم یَلِد را یَلِد ولَم خواندم رکعتش را درست یادم نیست
باورش سخت بود و نا ممکن که دلم بوی عاشقی می داد
پیش از این او همیشه تنها بود مدّتش را درست یادم نیست
مانده بود از تمام خاطره ها یک نفر در میان آئینه
اسم او ....بود اما شهرتش را درست یادم نیست
برچسب:
نویسنده: s
سفرم به عمق چشمات هجرت غریب و عاشقانه داشت
سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت
سفری که برنگشتم گم شدم توی نگاهت
یه دل سادهء ساده کوله بار سفرم بود
چشم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود
من همون لحظهء اول آخر راه و میدیدم
طپش عشق و تو رگهام عاشقونه می شینیدم
وای اگر همسفر
بعد از این در سفر
بی تو من تنها باشم
می میرم
تو شدی خون تو رگهام
من دیگه خودم نبودم
برای نفس کشیدن
حالا محتاج تو بودم
وای اگر همسفر
بعد از این در سفر
بی تو من تنها باشم
می میرم
سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت
سفری که برنگشتم گم شدم توی نگاهت
یه دل سادهء ساده کوله بار سفرم بود
چشم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود
من همون لحظهء اول آخر راه و میدیدم
طپش عشق و تو رگهام عاشقونه می شینیدم
وای اگر همسفر
بعد از این در سفر
بی تو من تنها باشم می میرم
s
برچسب:
نویسنده: s
دست بوست گرچه آمد از هوا تیری سه پر
دید چشمت سوی خیمه می دود آنجا نشست
حلقه زد خون دور چشمت تا نبینی بعد را
که چگونه استخوان سینه مولا شکست
آه آری قسمت این بوده نبینی خیمه ها
بعد تو در لابه لای دست آتش سوختند
یا همانهایی که قبل از تو چو موشی بوده اند
بعد تو شیری شده چشم به ......دوختند
از مسیر علقمه تا قتلگاهت ای امیر
بس که تیرو نیزه بر روی زمین افتاده است
شکر میگویند این نامردمان : که ای خدا
تیرهامان شد تمام، از روی زین افتاده است؟
تازه فهمیدم چرا جسمت چنین پاشیده شد
آمدندو نیزه هاشان را به نوبت کاشتند
مطمئن گشتند دیگر بر نمی خیزی و بعد
گوشواره،روسری،چادر،.....چه بغضی داشتند
A
برچسب:
نویسنده: s
از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟
بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟
اشهد ان لا…شهادت اشهد ان لا …شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟
یک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟
راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟
از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟
از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟
از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز اما بهترین ماه است می دانی چرا؟
Ę
برچسب:
نویسنده: s
دﺍﺭﺩﺩﻭﺑﺎﺭﻩﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺣﺘﯽﻋﺒﻮﺭﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﺎﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ
ﺍﯾﻦﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪﺑﻐﺾ، ﺩﻟﻢﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪﺍﺳﺖ ﺑﺎﺭﻭﺯﻫﺎﯼﻗﺒﻞ ﭼﺮﺍﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ؟
ﺍﯾﻦﭘﺮﭼﻢ ﺳﯿﺎﻩﻫﻤﯿﻦ ﺑﯿﺮﻕﻭ ﻋﻠﻢ ﺣﺎﮐﯽﺳﺖ ﺑﺎﻫﻤﯿﺸﻪ ﻓﻀﺎﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ
ﺩﺍﺭﻧﺪﺑﭽﻪ ﻫﺎﮐﺘﯿﺒﻪ ﺑﻪﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ ﺣﺘﯽﺳﺮﻭﺩﻩ ﯼﺷﻌﺮﺍ ﻓﺮﻕﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﯾﮏﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽﺭﻭﻡ ﺳﺮ ﺍﺻﻞﻣﺼﯿﺒﺖﺍﻡ ﺁﻗﺎﯼﻣﻦ ﻋﺰﺍﯼﺷﻤﺎ ﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ
ﻫﺮﭼﻨﺪ ﮐﻌﺒﻪ ، ﮐﻌﺒﻪ ﻭ ﺑﯿﺖﺍﻟﻬﯽﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎﻫﻮﺍﯼﮐﺮﺑﺒﻼ ﻓﺮﻕﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺁﻗﺎﻧﮕﯿﺮ ﺧﺮﺩﻩﺍﮔﺮ ﺷﻮﺭ ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ ﻋﺸﻖﺗﻮ ﺑﺎ ﻫﻤﻪﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﻕﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺑﺎﺯ ﺍﯾﻦ ﭼﻪﺷﻮﺭﺵ ﺍﺳﺖﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﻠﻖﻋﺎﻟﻢﺍﺳﺖ ﺑﺎﺯﺍﯾﻦ ﭼﻪﻧﻮﺣﻪ ﻭ ﭼﻪﻋﺰﺍ ﻭ ﭼﻪﻣﺎﺗﻢﺍﺳﺖ
ﺁﻗﺎﺑﺒﺨﺶ ﺣﺎﻝﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢﻋﻮﺽ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻦﺍﺳﺖ ﺟﺎﯼﻗﺎﻓﯿﻪ ﻫﺎﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ
ﺗﺎﮔﻔﺖ: ﯾﺎﺍُﺧَﯽَّ ، ﺩﻟﺶ ﺑﯽﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﺳﻮﺯﺻﺪﺍ ﻭ ﺳﻮﺯﺻﺪﺍ ﻓﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ
ﺑﺎﻧﻮﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻭ ﺳﺮﯼ ﺭﻭﯼﻧﯿﺰﻩ ﺑﻮﺩ .ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺑﺎﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻓﺮﻕﻣﯽ ﮐﻨﺪ
قطعاً هواى باغ جنان فوق العاده ست. اما هواى "کربلا" فرق میکند!
s
برچسب:
نویسنده: s
می شود آیا که تو مرهم شوی؟
ای طبیب ای آشنای زخمها
ای تو که آرام جانم خوانده ای
دورتر از جان من فرسنگها
من کی ام؟ واگویمت امیدجان؟
سایه بر دندان کشی خاموش و سرد
از پس غمها رسیدم خسته جان
خنده بر لب آمدم لبریز درد
می شود لیلی شبی مجنون شود
از پس پندارها ، افسانه ها
یا که بر دستش بگیرد تیشه ای
بشکند فرهاد گونه کوه را
از کجاها آمدی اینگونه گرم
که تب عشقت جهانم را گداخت
از کجا اینگونه عاشق آمدی ؟
گوئیا بر جسم مرده جان شتافت
از کجا هان؟ از کدامین فصل گرم
عشق تو بر قلب سردم چیره یافت
باور عشق تو زیبا بود لیک،
این تجسم پاک ذهنم را شکافت
از دمت زنده شدست نعشی به گور
وز نگاهت نور می آید به کور
روح من لیلی بد ومجنون شده
عشق تو از دور می آرد به شور
آری آری این نگاهی دیگر است
من کی ام؟! این قلب تو عاشقتر است
هرچقدرهم که تقلا میکنم
شعرهایم پیش تو خیلی تر است
چند سالی از سکوتم می گذشت
چند سال از این غم تنهایی ام
خسته بودم از همه حتی خودم
خسته از حمل سر سودایی ام
وه که از بس آرزوها مرده بود
بر زبانم شعر هم خشکیده بود
باورم آمد که دیگر مرده ام
یا که خواهم مرد خیلی زوده زود
من زغم لبریز بودم ای شعف
آمدی تو غصه ها پایان گرفت
آمدی تا من ز من پیدا شوم
آمدی تو شعرهایم جان گرفت
Ę
برچسب:
نویسنده: s
تو کجا رفته ای امشب که من از یاد تو مستم!
با نگاه تو غریبم با سکوت تو شکستم
من سفر کردم از این شهر به دیار با تو بودن
با امید چه کسی من کوله بارم را ببستم
در شکوه خنده ی تو فکر تو با من غریبه است
ورنه این فکر من و این من همانی ام که هستم!
در جواب چشم هایت چشم هایم ساکت اند
من برای چشم های تو کنون قلم به دستم
A
برچسب:
نویسنده: s
من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل واسان می رسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان می رسد
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست
بین مرگ و ادمی قول و قراری نیست
من که می دانم اجل ناخوانده وبیدادگر
سرزده می اید و راه فراری نیست
پس چرا، پس چرا عاشق نباشم...
s
برچسب:
نویسنده: s
باران رحمت خدا همیشه می بارد، تقصیر ماست که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم!
ساحل دلت را به خدا بسپار ، خودش قشنگ ترین قایق را برایت می فرستد .
وقتی از اینکه آ نچه را می خواستی بدست نیاوردی افسرده ای
فقط محکم بنشین و شاد باش
خداوند در فکر دادن چیزبهتری به تو می باشد ....
تو اگر دلگیری، لحظه ای چشم ببند،اندکی اشک بریز،
و بخوان نام مرا،u2029به تو من نزدیکم،
نام من یزدان است،لقبم ایزد پاک، تو مرا زمزمه کن،
خواهم آمد سویت،
بی صدا یادم کن،یا که فریادم کن،
که منم منتظر فریادت/A
برچسب:
نویسنده: s
زبانم را نمی فهمی ، نگاهم را نمی بینی
ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی
سخن ها خفته در چشمم ، نگاهم صد زبان دارد
سیه چشمان مگر طرز نگاهم را نمی بینی
گناهم چیست جز عشقت ، روی از من چه می پوشی
مگر ای ماه ، چشم بی گناهم را نمی بینی
سیه مژگان من ، موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من ، روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم دل مرگ آشیانم را نمی جویی
پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی
دل بی تاب من با دیدنت آرام می گیرد
اگر دوری ز آغوشم ، نگاهم کام می گیرد
مرا گر مست می خواهی ، نگاهت را مگیر از من
که دل از ساقی چشمان مستت جام می گیرد
سیه مژگان من ، موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من ، روز سیاهم را نمی بینی
s
برچسب:
نویسنده: s
واسه عاشقونه خوندن، یکی با من همصدانیست
واسه دریای تو شعرام، سایه ی یه ناخدا نیست
من رسیدم به خجالت، زین همه چهره صد رنگ
توی این خرابه آباد، یه نگاه بی ریا نیست
این همه چشم غریبه، زل زدند به چشم خسته ام
توی این غربت دیده، یه نگاه آشنا نیست
همه غرق شادی و شور، همه لبریز غرورند
چرا جای پای شادی، یه قدم هم این ورا نیست
واسه از عشق تو مردن، من دیگه جونی ندارم
دیگه حتی دل تو هم، این روزا به فکر ما نیست
من دیگه خسته شدم از، توی انزوا دویدن
واسه به غایت رسیدن، یکی با من پا به پا نیست
همه جا سرد و سیاهه، شب و روز فرقی نداره
دیگه توی آسمون هم، ردی از ستاره ها نیست
میون این همه خار و میون این همه خاشاک
یه شقایق موند که اون هم، دیگه فکر عاشقا نیست
پر دیو درد و غصه است، قصه های شب بابا
دیگه توی قصه ها هم، نقشی از فرشته ها نیست
زیر آوار مصیبت، زندگی لطفی نداره
دیگه هیچکی مثل غمهام، موندگار و با وفا نیست
گلا پژمرده و خشکند، زیر رگبار شقاوت
دیگه جز خار و غم و درد، هیچ گلی تو گلدونا نیست
نفسم گرفت تو سینه، از هجوم سرد طوفان
دیگه تو نقش سحر هم، یه نسیم گذرا نیست
همه جا سکوت محضه، همه نعره ها خموشند
جز صدای رفته بر باد، یه نماهنگ یه نوا نیست
دیگه رقص نور خورشید، به دلا جلا نمی ده
چیزی جز دو چشم جغدا، نور این شب سیاه نیست
روی زخمم جای مرهم، همه درد و همه کینه است
واسه یه دل شکسته، هیچی این روز دوا نیست
توی این کویر دلها، زیر زنگار مکافات
عاشقی و دل سپردن، چیزی غیر از اشتباه نیست
توی این قفس اسیرم، میمیرم تا جون بگیرم
به خدا قسم که اینجا، یاوری بجز خدا نیست
قسمتم زجره و ماتم، دوری و بی کسی و غم
سهم من از این زمونه، چیزی غیر از انزوا نیست
توی چشمای سیاهت، که من و از من گرفتند
دیگه مثل روز اول، اون صداقت، اون حیا نیست
توی اندیشه ی آینه، یاد چشمای تو مونده
توی افکار گسسته ام، چیزی جز فکر شما نیست
توی ویرونه ی قلبم، جز فغان چیزی ندارم
چیزی جز آذر و آتش، توی این ظلمت سرا نیست
دل خوارم، دل زارم، پر فقر و پر عجزه
مثل تو ای دل غافل، بی کس و بی دست و پا نیست
همزبونی دیگه مرده، توی قلب سنگ مردم
مهر و ایثار و محبت، جاش دیگه توی دلا نیست
هر چی فریاد می زنم من، چرا قسمت من اینه؟ واسه فریاد دل من، یه جوابی پس چرا نیست؟
A
برچسب:
نویسنده: s
دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستي ترا
با هر چه طالبي بخدا مي خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختي شكوفه اي
با ناز ميگشود دو چشمان بسته را
ميشست كاكلي به لب آب نقره فام
آن بالهاي نازك زيباي خسته را
خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشني دلكشي دويد
موجي سبك خزيد و نسيمي به گوش او
رازي سرود و موج بنرمي از او رميد
خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار
ديگر شكوفه كرده درختي كه كاشتم
دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار
اي بس بهارها كه بهاري نداشتم
خورشيد تشنه كام در آن سوي آسمان
گويي ميان مجمري از خون نشسته بود
مي رفت روز و خيره در انديشه اي غريب
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود/A
برچسب:
نویسنده: s
I swear by the quiet silence of your paper house, I know your dreams are as beautiful as my fancies believable. You've got the mystic believe of love from my silence. I've got the final point of belief from your silence. Maybe it's not possible to feel that the words we say about the paper world we've made are hearable. But we can start to paint the gray branches of the paper trees green. I know painting, you know painting too. So why don't you start? When I was a child, I didn't have any water color. I used to go to little garden near stream and cut all the color flowers and paint. If we search the paper garden near paper house for a short time, there have to be flowers to paint our believes the red color of love.
به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم.
Ę
برچسب:
نویسنده: s
من چگونه زنده ام؟بی تو و بی دست تو
زندگی جان کندن است بی دو چشم مست تو
بی تو من یک کاغذم سرد و ساکت روی آب
گاه گاهی حادثه می دهد بر من شتاب
بی تو من یک سایه ام که نشستم روی شب
در سیاهی گم شدم آه! گشتم روی لب
دستمال انتظارتر شده از اشک من
اشک های مهربان ریخته از چشم من
جا نمازم را ببین مثل یک دریا شده
حرف های خلوتم در درونش جا شده
من برای بودنت حاضرم تا جان دهم
باید از دل بگذرم تا به خود سامان دهم
من چگونه بگذرم؟از دل تنهای خود
من که او را برده ام تا دل شب های خود
باید از شب بگذرم تا نباشم فکر تو
من چگونه بگذرم؟از شب و از فکر تو!
زندگی را برده ام با خودم تا کهکشان
کهکشان عشق توپر کشید از آسمان
دست هایم را بگیرذره ذره جان من می شود مهمان تو
من ز پا افتاده ام گوی من ، میدان تو
باید از خود بگذرم تا ببینم روی تو
من گذشتم از خودم رد شدم از کوی تو
می روم تا گم شوم در تو و در دست تو
زندگی جان کندن است بی دو چشم مست تو
s
برچسب:
نویسنده: s
Ę
برچسب:
نویسنده: s
I dreamed I had an interview with god.
خواب دیدم .در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
God asked
خدا گفت :
So you would like to interview me
پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
I said ,If you have the time
گفتم اگر وقت داشته باشید.
God smiled
خدا لبخند زد.
My time is eteity
وقت من ابدی است.
What questions do you have in mind for me
چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟
What surprises you most about human kind
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
God answered
خدا پاسخ داد:
That they get bored with child hood
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند،
They rush to grow up and then ,
عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،
long to be children again
حسرت دوران کودکی را می خورند.
That they lose their health to make money
اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند ،
and then
و بعد
lose their money to restore their health
پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند.
That by thinking anxiously about the future
اینکه با نگرانی نسبت به آینده
They forget the present ,
، زمان حال را فراموش می کنند.
such that they live in nether the present
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند ،
And not the future
نه در آینده
That they live as if they will never die
این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد.
and die as if they had never lived
وآنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند.
God's hand took mine and
خداوند دستهای مرا در دست گرفت
we were silent for a while
و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
And then I asked
بعد پرسیدم
As the creator of people
به عنوان خالق انسانها
What are some of life lessons you want them to lea
می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟
God replied , with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد :
To lea they can not make any one love them
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود
کرد
but they can do is let themselves be loved
اما می توان محبوب دیگران شد.
T o lea that it is not good to compare themselves
to others
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
To lea that a rich person is not one who has the
most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.
but is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.
To lea that it takes only a few seconds to open
profound wounds in persons we love
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق، در دل
کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،
, and it takes many years to heal them
ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
To lea to forgive by practicing for giveness
با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.
T o lea that there are persons who love them
dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.
But simly do not know how to express or show
their feelings
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند.
T o lea that two people can look at the same
thing
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند،
and see it differently
اما آن را متفاوت ببینند.
To lea that it is not always enough that they be
forgiven by others
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.
The must forgive themselves
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
And to lea that I am here
و یاد بگیرند که من اینجا هستم
ALWAYS
همیشه
Ę
برچسب:
نویسنده: s
اگر از عشق میشه قصه نوشت میشه از عشق تو گفت
میشه با ستاره های چشم تومغرب نو مشرق نو برپا کرد
میشه از برق نگات خورشید و خاکستر کرد
میشه از گندمیای سر زلفت یه عالم شعر نوشت
آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه آره از عشق تو مردن داره
میشه از عشق تو مرد ودیگه از دست همه راحت شد
میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد
آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
اگر از عشق میشه قصه نوشت میشه از عشق تو گفت s
برچسب:
نویسنده: s
ای پرنده ی مهاجر ، ای پر از شهوت رفتن
فاصله قد یه دنیاست ، بین دنیای تو و من
تو رفیق شاپرک ها ، من تو فکر گلمونم
تو پی عطر گل سرخ ، من حریص بوی نونم
دنیای تو بی نهایت ، همه جاش مهمونی نور
دنیای من یه کف دست ، رو سقف سرد یک گور
من دارم تو ادمک ها میمیرم ، تو برام از پری ها قصه میگی
من توی حیله ی وحشت میپوسم ، برام از خنده چرا قصه میگی
کوچه پس کوچه ی خاکی ، در و دیوار شکسته
آدمای روستایی ، با پاهایه پینه بسته
پیش تو یه عکس تازست ، واسه البوم قدیمی
یا شنیدن یه قصه ، از یه عاشق قدیمی
برای من زندگیمه ، پره وسوسه پره غم
یا مثل نفس کشیدن ، پر لذت دمادم
ای پرنده ی مهاجر، ای پر از شوق پریدن
خستگی کوله بار ، روی رخوت تن من
مثل یک پلنگ زخمی ، پر وحشت نگاهم
میمیرم اما هنوزم دنبال یه جور پناهم
نباید مثل یه سایه ، زیر پاها زنده باشیم
مثل چتر خورشید باید ، روی برج دنیا باشیم
s
برچسب:
نویسنده: s
تو شب خیس مژه هام یه شب بیا قدم بزن
با رقص تلخ اشک من ساز دوست دارم بزن
اتاق آرزوهامو خیلی مرتب چیدمش
بیا و با یه چشمکت اتاقمو بهم بزن
سخته برات تنهاییاتو کوک کنی
با عشق من چشای نازتو ببند ٬ برای من یه کم سه تاربزن
می خواستم از نگات بگم ٬ دوباره لغزید قلمم
قصه نویس رویاها بیا واسم قلم بزن
بگو دوسم داری یا نه ؟ یه جور بهم نشون بده
بقیه زندگیمو با این جواب رقم بزن s
برچسب:
نویسنده: s
قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد
خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد
وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم
دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد
تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد
سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد
بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست
طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد
کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب
دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد
"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست
از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد.s
برچسب:
نویسنده: s